تبليغاتX
مچید

مچید

سیاسی,فرهنگی و هنری

دلگیر مشو همسایه! ما هر دو در خانه «بیگانه»‌ایم

دستم به نوشتن نرفت وقتی کلمه به کلمه خواندم‌شان؛ همسایگانم را می‌گویم، همسایگان افغان که به روزگار عسرت و جنگ به خانه‌‌ی ما پناه آوردند. می‌دانستم که غربت و تنگ‌دستی چه افشره‌ی ناگواری است، اما حکایت جزییات رنج، سنگینی آن را بیش می‌کند.


دوست داشتم خاطرات هر همسایه‌‌ی پناه‌‌برده به این خانه را که ورق می‌زنی، جز حدیث مهمان‌‌نوازی و هم‌دلی و مهربانی نشنوی. آخر همیشه فکر می‌کردم درست است که گاهی دل‌شوره‌ها، دلهره‌ها و دل‌آزردگی‌ها در زندگی آدم‌هایی که خودشان درگیر انقلاب و اعدام و زندان و جنگ و زخم و اسارت هستند، بیشتر از دل‌آرامی‌ها عرض اندام می‌کنند، اما باورش برایم سخت است که ایران و ایرانی «همه» بدی باشند برای میهمانانش. 


برای همین، دوسال پیش وقتی داریوش کریمی، مجری توانمند برنامه‌ی پرگار، تماس گرفت و گفت موضوع بحث برنامه‌شان در بی‌بی‌سی، بررسی برخورد نژادپرستانه‌ی ایرانیان است در مواجهه با افغان‌ها، رفتم تا از آن‌ دسته ایرانیانی که در کنار زخم‌های خودشان، زخم‌های همسایه را آوار ندیده بودند، حرف بزنم. دوسال پیش وقتی در آن برنامه نشستم تا بگویم همه‌ی ایرانیان «نژادپرست» نیستند، هرگز فکر نمی‌کردم این برنامه درست در روزهایی دوباره «باز پخش» شود که مسوولان دولت ایران در یک اقدام «نژادپرستانه» اعلام کردند «افغان‌ها اجازه‌ی ورود به پارک اصفهان و یا یکی از شهرهای مازندران را ندارند. »


حکایت دفاع از کشورم و آن بخش از مردمی که هیچ‌گاه رسانه‌ای آزاد در داخل همان کشور ندارند همیشه سخت است، شبیه راه رفتن روی میدان مین است، مثل تیغ دولبه می‌ماند. می‌روی از کشورت و مردمانی که می‌شناسی‌شان و می‌دانی فرسنگ‌ها میان فرهنگ آن‌ها با حکومت فاصله است؛ آن‌ها با آن بخش از مردمانی که کم‌کم شبیه به حکومت‌شان شده‌اند هم فرق دارند، اما ناگهان شرمنده می‌شوی. چون هر آن ممکن است رییس دولت کشورت، نماینده‌ی مجلس کشورت و یا مردمی که در ضمیر ناخودآگاه خویش شبیه به همین حکومت شده‌اند، کاری بکنند، حرفی بزنند، که درست در تضاد با آن دفاع هم‌دلانه‌ای باشد که تو به زعم خویش از ایران و ایرانی کرده‌ای.


برنامه‌ی بی‌بی‌سی وقتی پخش شد، آوار ایمیل‌ها و پیام‌های بی‌سلام بود که شکوه می‌کردند از چه دفاع کردی؟ چرا منکر نژادپرستی ایرانیان شدی؟ چرا زخم‌های همسایگان را در کشور ندیدی؟ جالب این‌جاست که من حتا یک ایمیل ساده هم از یک افغان نداشتم که به برنامه و دفاعم از ایرانیان شکوه کند و این برایم عجیب بود ـ بسیار عجیب. در حالی‌که بارها به‌خاطر مصاحبه‌ها و یا مقاله‌هایم پیام ساده‌ی یک همسایه‌ی افغان برایم به دنیایی می‌ارزید که آن‌ها هم ما را می‌خوانند و برای فرستادن یک پیام ساده هم احساس مسوولیت می‌کنند، اما این‌بار خبری نبود، نه نقدی و نه گلایه‌ای. شکوه‌هایی که شنیدم بیشتر از خود ایرانیان بود و آن‌ها اتفاقا دو سوی خوب و بد خانه‌ی ما را یک‌جا دیده‌اند.


این روزها نیز برق شادی در چشمانم نشست وقتی کلمات آرام همسایگانم را خواندم که حتا رنج را با چاشنی مهربانی بازگو می‌کردند و شکر و شکایت را به هم می‌آمیختند.


رضا محمدی، شاعر افغان، از مشهد کودکی‌هایش می‌نویسد: «ایرانی‌های محله با ما قوم و خویش‌تر بودند تا مردم خو‌ش‌پوش و خوش‌خوراک بالای شهر که جز به تحقیر به هر دوی ما نمی‌دیدند. » من کلمات این شاعر را زیسته‌ام، چرا که سر سفره‌ای بزرگ شده‌ام که ایرانی و افغان به ‌یک‌سان از آن، لقمه‌های ساده خود را برمی‌داشتند. در خانه‌ای بزرگ شده بودم که ما و همسایگان‌مان به یک شکل لباس می‌پوشیدیم و دست‌های پدران افغانی، درست شبیه دست‌های پدر خودم بود. هر دوی ما با آن لباس‌های گل‌گلی و لهجه‌های مشخص غیرشهری‌مان اگر به بالای شهر می‌رفتیم، به یک اندازه تحقیر می‌شدیم، اما در محله‌های پایین شهر یا در روستا با خودمان، عین خودمان بودیم. می‌فهمم تو را وقتی می‌نویسی: «هر روز ما از همین نقطه دور شهر، با شماری از بچه‌های ایرانی... می‌رفتیم دقیقا به آن طرف شهر، خیابانی بود پر از درختان سر به فلک کشیده و در آن دفتر روزنامه توس بود و ما جلسه شعر می‌رفتیم و باز هیچ‌کسی مرا غریبه نمی‌دید.» من هم در دفتر روزنامه‌هایی کار می‌کردم که آرمان قلمش، حقوق بشر بود و غریبه ندیدن انسان و حالا همان همکاران روزنامه‌نگارم به‌خاطر همان آرمان‌ها یا گوشه‌ی زندان نشسته‌اند، یا به قید وثیقه آزاد‌اند و یا همسان با همسایگان، وادار به ترک ایران شده‌اند. آن‌ها ایرانی‌اند، اما در خود ایران غریبه‌اند.


دوست افغان من! از آن روز نحسی نوشته‌ای که امام‌جمعه‌ی مشهد گفت «همه افغانی‌های این‌جا حرامی‌اند چون ازدواج‌شان ثبت نشده» و «از همان روز بگیر و ببند شروع شد» و امام‌جمعه و فرمانده‌ی پولیسی به‌نام کریم غول «آن‌قدر دوستان [شما را] گرفتند که حد ندارد [و] ایرانی‌های محل [به شما] بدبین شدند.» داستان مرا می‌گویی انگار. سرکرده‌ همان امام‌جمعه‌ بود، آن‌که ما را قلم‌ به‌دست مزدور خواند و حرامی و گزمه و قاضی را همراه کرد و از همان روز، توقیف فله‌ای و بگیر و ببند شروع شد. امام‌جمعه بود‌ آن‌کس که پدرم را به من بدبین کرد و مرا از خانه‌ آواره. اما من از روزی می‌ترسم که گمان کنم همه‌ی مردمی که پای سخنان آن امام‌جمعه‌ها می‌نشینند، مثل همان امام‌جمعه‌اند.


نوروز بود که یک کریم غول دیگر در اصفهان پیدا شد و گفت «به‌منظور رفاه شهروندان، نیروهای این کمیته با همکاری پولیس امنیت و اداره اماکن در روز ۱۳فروردین (حمل) از ورود افاغنه به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند.» آن شاعر افغان در باره‌‌ی شهردار شهر شهادت می‌دهد «ملک مدنی، یکی از فرهنگ‌سرا‌های تهران را برای افغان‌ها اختصاص داده بود که داشته‌های فرهنگی‌شان را شریک کنند و چقدر جهان ما به این جنس شهردارها نیازمند است.» من در دوران خبرنگاری‌ام حتا یک‌بار از ملک مدنی به‌خوبی ننوشته‌ام، مدام جز نقدش نگفتم، اما همسایه‌ام به من یاد می‌دهد همه‌ی مسوولان هم از یک سنخ نیستند تا چه رسد به «تمام» ایرانیان.


و حالا ولایت مازندران بخش‌نامه صادر ‌کرده است برای سلب حق اقامت و تردد اتباع افغانستان. من شرمگینم، اما دوست افغان من! تو دل‌گیر مشو! بگذار هر کسی بر طینت خود بتند. بیماران یک کشور اگر تو را به چشم «اتباع بیگانه» می‌بینند، در عوض داریوش مهرجویی، لیلا حاتمی، نیکی کریمی، علی مصفا و جماعتی دیگر از هنرمندان سینمای ایران، برای ابراز یگانگی با افغان‌ها رهسپار مازندران می‌شوند. افسوس، مرا نیز به مازندران ـ جایی‌که در آن در کنار هم‌خانه‌های افغان بزرگ شده‌ام ـ‌ راه نمی‌دهند، ورنه همان‌گونه با اشتیاق به دیدار مادر دوری‌کشیده‌ام می‌رفتم، در خانه‌ی یک‌یک افغان‌های همیسایه را می‌زدم و تا بغض‌شان را فرو نمی‌نشاندم از آستان‌شان نمی‌رفتم.


دلم می‌خواست حالا که هم‌خانه‌ی افغانم نیز از مازندران رانده می‌شود و لابد آن‌قدر دل‌شکسته است که جاده را به‌سوی مشرق می‌گیرد و بدون رغبت ماندن در خراسان به افغانستان باز می‌گردد، من از ایران‌ رانده‌ شده نیز به افغانستان بروم و جایی نزدیک همان مرز نامهربان به استقبال تنهایی‌اش و به استقبال تنهایی‌مان بایستیم و بگوییم «ما ملتی یگانه که چون دانه‌های تسبیحی از هم گسیخته‌ایم، حتما روزی دوباره نخمان را پیدا می‌کنیم.» ما که به یک اندازه در خانه‌ی خویش غریب افتاده‌ایم بی‌شک بد بودیم، اما تمام و سراسر بدی نیستیم.


پی‌نوشت:


همه‌ی نقل قول‌ها از یادداشت رضا محمدی، شاعر افغان است.

                                                     8صبح:

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:13  توسط اسپیلو ناصری  | 

چهل دختران هزاره (واقعیت یا افسانه)

دکتر حفیظ الله شریعتی


———————————-


 چهل دختران هزاره


(واقعیت یا افسانه)


درآمد


شهادت خودخواسته ‏ای چهل دختران هزاره، تلخ ترین اتفاق تاریخی در تاریخ چند صده‏ ی اخیر هزارستان است. این حادثه آن قدر دلخراش است که عده‏ای از یاداوری و نوشتن درباره آن در کتاب‏ های شان ابا جسته اند و برخی از روی عمد و برنامه ریزه شده، تلاش ورزیده اند که آن را از صحفه‏ ی تلخ تاریخ تراژدیک هزاره‏ ها حذف کنند.


در کابل وزارت معارف گویا با نامیدن مکتب دخترانه‏ ی به نام شیرین هزاره و یا چهل دختران هزاره موافق نیست.(اگر بود، دیده می‏شد) درهزارستان، هزاره ها علاقه‏ ی به یادآوری و نگهداری این حادثه‏ ی تلخ تاریخی را ندارند. همه تلاش دارند این رویداد تلخ از حافظه‏ ی تاریخی مردم هزاره حذف شود.


برخی به آشکار گفته اند و نوشته اند که شهادت و مرگ خود خواسته‏ ی چهل دخترناشاد هزاره قصه، افسانه و حکایت است. هزاره‏ ها خود این رویداد تلخ تاریخی را ساخته اند. اگر بود چرا در تاریخ افغانستان از چشم نویسندگان تیزبین(کم تعصب)!! ما به دور مانده است و کسی آن را ننگاریده است.


بزرگی در کابل می‏گوید که در این باره تحقیق شود، درستی و حکایت(افسانه یا قصه) بودن آن نگاریده شود.


این حادثه‏ ی دردناک آن قدر دلخراش است که عده‏ای نه به عمد که به درستی از ذکر آن چشم پوشیده است. به طور نمونه آصف فکرت از آوردن این واقعه که در کتاب بحرالفواید قسمت عین الوقایع یوسف ریاضی هروی آمده است؛ چشم پوشی کرده است. چون مرگ خودخواسته‏ی دختران بلند پرواز هزاره‏ ی ارزگان دردناک است و آوردن آن باعث تلخ شدن متن کتاب می‏شود و خاطر نازک مخاطب را مکدرمی‏کند. به راستی اگر چنین باشد، باید از آوردن تلخی‏ های حادثه کربلا دوری جست و چه بسیار واقعه‏ ی تلخ تاریخی است که باید آن را از کتاب‏ ها حذف کرد. اگر چنین باشد، آن وقت چه کتاب های گل و بلبلی داریم ما در وطن خوشستان مان.




شرح شهادت چهل دختران هزاره


در ارزگان پس از شکست هزاره‌ها فجایع زیادی اتفاق می‌افتد اما از همه تلخ تر ماجرای شهادت شیرین هزاره و همرزمان اوست. وقتی لشکرعبدالرحمان وارد ارزگان می‌شوند، دست به تجاوز، غارت و هجوم ناجوان مردانه و هولناک می‌زنند که از ماجرای هولوکاست و قتل عام ارامه فجیع تر است. نمی‌دانم چرا کسی در این مورد چیزی نمی‌نویسند و نمی‌گویند. مردان امیر تمام قلعه‌های هزاره را آتش می‌زنند، رمه و گاوان مردم را نابود می‌کنند، زمین‌ها را آتش می‌زنند و تمام مردان اسیر شده را از دم تیغ می‌گذرانند. زنان را اسیر می‌گیرند و به‌عنوان برده و کنیز به هم دیگر پیشکش می‌کنند و در بازار‌ها به قمت کمتر از قمت جو و گندم به فروش می‌رسانند. این بردگان بی‌گناه آن قدر زیاد بودند که امیر از مالیات آن‌ها لشکرش را برای یک سال تامین هزینه می‌کند. وقتی ارزگان در شرف شکست و نابودی قرار می‌گیرد، عده‌ای از زنان دلیر و بی‌پروای ارزگانی اسلحۀ گرم و شمشیر به دست می‌گیرند و شروع به جنگ و گریز با لشکر امیرمی‌کنند. وقتی لشکرعبدالرحمان با تمام توان به جنگ رو به رو با یاران شیرین می‌شوند. فرمانده شیرین چون سردار کارآزموده هزاره تن به نبرد تن به تن می‌دهد و تا آخرین توان با یارانش می جنگند اما وقتی توان رزمی‌انان رو به کاهش می‌نهد، فرمان عقب نشینی می‌دهد. شیرین هفت شبانه روز آبادی به آبادی در کمال دلیری و کارآزمودگی با دختران هم سن و سالش تن به جنگ و گریز می‌دهد و سرانجام به کوه چل دختران می‌رسند. شیرین با یارانش از کوه بالا می‌رود و لشکر امیر به تعقیب آنان از کوه بالا می‌شوند. شیرین در آخرین قلۀ کوه از یارانش می‌خواهد که سنگر گیرند و تا آخرین لحظه با سنگ از پیشروی دشمن جلوگیری کنند. آنان تا دم غروب به سمت دشمن سنگ می‌اندازند و دشمن با گلوله پاسخ می‌دهند. سرانجام دشمن در چند قدمی‌شیرین و یارانش می‌رسند. شیرین رو به سمت ارزگان غارت شده می‌کند و به یارانش می‌گوید، نه راه بازگشت مانده و نه پای فرار. دشمن در چند قدمی ماست. ننگی تلخ تر از این نیست که به‌عنوان کنیز و برده در بازارهای قندهار و کابل به فروش برسیم و یا گرم کننده بزم‌های بوزینه‌های امیر باشیم. همه باهم به سمت قله حرکت می‌کنیم و از لاخ بلند کوه به سمت ابدیت، جاودانگی و تاریخ پرواز می‌کنیم. دشمن که در چند قدمی‌شیرین و یارانش رسیده بودند، ناباورانه شاهد زیباترین مرگ خودخواسته دختران آزاد و سر بلند هزاره‌های ارزگانی می‌شوند. آنان با تعجب می‌بینند که چهل عقاب بلند پرواز هزاره دست به دست هم از بلندای کوه پرواز می‌کنند و با شکوه و شگرف بی‌مانند به پایین کوه فرود می‌آیند. سخره‌های سخت و تیغ مانند کوه آنان را به گرمی در آغوش می‌کشند و در پایین دست خود جای ابدی و جاودانه برای آنان آماده می‌کنند. کوه غرقه در خون به بلندای تاریخ فریاد می‌کشد و دامنش را برای فرود عقاب‌های خانه زاد خود می‌گشاید. بلند پروازان تاریخ هزارستان به آرامی فرود می‌آیند و درحالی که دست همدیگر را به سختی فشرده بودند، تن به خواب ابدی می‌دهند. دشمنان با دیدن این شکوه و شگرف بی‌همتا حیرت زده و سرافگنده به ارزگان بر می‌گردند. این فاجعه آن قدر هولناک و غمگین انگیز رخ می‌کشد که دشمنان شیرین و یارانش از راه آمده باز می‌گردند و شرمسار ارزگان را برای همیشه ترک می‌کنند. فرمانده این فاجعه که به نام چرخی یاد می‌شد. مستقم به کابل می‌رود و سلاح از تن در می‌آورد و سرپرستی چند اسیر ارزگانی را به عهده می‌گیرد. او تا آخرعمر شب‌ها بدون کابوس نمی‌خوابد و روز‌ها با تلخی و تیره روزی با خود حرف می‌زند و گاهی دور از چشم مردم بر خود فریاد می‌کشد و سر به دیوار می‌کوبد. سرانجام این مرد توسط بازماندگان حکومت امیر به زندان می‌افتد و با تمام خانواده قتل و عام می‌شود. اما در طرف دیگر شیرین و یارانش توسط مردان شجاع هزاره در شب تلخ خیانت و دهشت امیر در زیر نور مهتاب هزارستان در چهل مزار سرخ رنگ و خونین چادر خاک به سر می‌کشند و به خواب ناز ابدی فرو می‌روند و به تاریخ خونین و دردناک هزارستان بزرگ می‌پیوندند. وقتی آتش فتنه امیر خاموش می‌شود، مردان هزارستانی در شبی از شب‌های روشن هزارستان به دامن کوه گرد می‌آیند و مخته خوانی می‌کنند. مردان و زنان هزارستان کوه را کوه چهل دختران می‌نامند و آن‏جا را به‌عنوان میثاق ابدی برای دفاع از سرزمین و همیت هزاره‌ها قلمداد می‌کنند. پس از آن روز زنان و مردان نو عروس هزارستان به‌ویژه مردم اجرستان، ارزگان جاغوری و غزنی تعهد می‌کنند که نام اولین دخترشان را شیرین بگذارند. و برای عقد عروسی شان بر مزار شیرین و یارانش بروند و کام بچه‌های شان را با خاک مزار شیرین، شیرین کنند. از آن روزگار اکنون سال‌ها می‌گذرند. مردم هزارستان شیرین را فراموش کرده‌اند و مزار خونین او اکنون بی‌رنگ است. دیگر هزاره‌ها نام دختران شان را شیرین نمی‌گذارند و با مزار او عقد نمی‌بندند و به زیارت او نمی‌روند. شیرین آن قدر فراموش شده است که نسل نو هزارستان داستان شکوه پرواز عقاب بلند پرواز دره‌های ژرفناک ارزگان را افسانه و حکایت می‌خوانند. نسل نو هزاره‌ها نام اولین دخترشان را ماریا می‌گذارند و برای خواب بچه‌های شان از امیر ارسلان رومی و فرخ لقا صحبت می‌کنند.


بحرالفواید قسمت عین الوقایع یوسف ریاضی هروی


(درشرح رویداد ارزگان و شهادت چهل دختران هزاره)


یوسف ریاضی این رویداد تلخ تاریخی را چنین می نویسد: هزاره ها با نهایت رشادت محاربه می کردند. یک‏نفر هزاره پشت سنگی را سنگر قرار داده، بیست یک نفر سپاهی دولتی را با گلوله زد و در تفنگ بیست دوم وقتی سمبه روی شکم را می زد که از هر طرف به او شلیک شد، تا شش تیر خورد و از پا ماند. دولتیان رفتند که سرش را ببرند، ناگهان از جا بر خاست و با کارد دو نفر را مجروح سخت نمود. آن وقت خودش کشته شد. هکذا اکثر آن‏ها شجاعت را به خرج دادند. لیکن چون اهالی ارزگان رییس مخصوص نداشتند و از طرفی نفاق در بین شان در گرفتند، بنای لجاجت با هم دیگر را گذاشتند، جمعی رشوه گرفتند و دست از جنگ کشیدند، تا لشکر عبدالرحمان از هر طرف حمله آورده، داخل الگای آنان شدند. در نقطه(سنگ ده) هزاره‏ها اجماع نموده، جنگی سختی روی داد، بعد از دو ساعت، قلعه آن ها با توپ منهدم گردید، خود شان به کهسار متفرق شدند. لشکرعبدالرحمان دست به غارت و کشتار کشودند، آن چه توانستند، کردند، من جمله چندین طفل را با سر نیزه برداشتند. بسیار زنان را سینه بریدند، مردان را کشتند، اناث و ذکور نیکو منظر را اسیر نمودند.(ص ۴)


در چنین شرایط سخت است که عقاب‏های بلند پرواز هزاره، دست به حماسه شکوه مند می زنند و پس از نبرد تن به تن و عقب نشینی به طرف کوه، سرانجام زیبا ترین مرگ خود خواسته را به ثبت می‏رسانند.


یوسف ریاضی هروی در قالب نظم نیکو این زیبایی تمام را چنین شرح می دهد:


به قصد غزالان نیکو سیر


چو گرگان شدند از قفا حمله ور


همه تیغ بر کف، تفنگی به دوش


تعاقب کنان جمله اندر خروش


غزالان بر آن کوه بالا بلند


به لاخی سر راه شان گشت بند


نه دست ستیز و نه پای گریز


سراسر بر احوال خود اشک ریز


ریاضی هروی تاریخ نویس، فرجام این پرواز بلند و تاریخی را چنین به نظم می‏کشد:


به چشم پر از اشک و مژگان تر


وداعی نمودند با یک دیگر


ز غیرت از آن کوه گردون سریر


فگندند خود را یکایک به زیر


بر آن سنگ خارا و ریگ درشت


یکی بر سر افتاد و دیگر به پشت


به هر سنگ یک قطعه ای چون بلور


جدا شد ز اعضای آن خیل حور


بدادند جان و ندادند دست


که ناید به ناموس آن ها شکست.


شرح اثر تاریخی چهل دختران آمده در سفرنامه


پالان یکی از قریه های است که به صورت یک آبرفت طولانی و باریک، با زمین زراعی اندک در شمال غرب ارزگان واقع شده است. در پایین این آبرفت قوم ناخی(یانخعی) از اهل سنَّت سکونت دارند و در قسمت بالاتر، هزاره‏های شیعی زندگی می‏کنند. تا قبل از محنتی که در زمان عبدالرحمان رخ داد، این مناطق به هزاره‏ها تعلق داشت؛ اکنون در برخی از جاها، جز نشانه های از کشت وکار( به صورت دیمی یا آبی) و چشمه های خشکیده وآثاری مخروبه چیزی باقی نمانده است.


در بالاترین نقطه این «ناوه»، کوه مرتفعی به نام «بالاچوب» وجود دارد که برتمام منطقه مشرف است. در قسمت جنوب غربی این کوه مرتفع، درَّه ی به «آب چکک» موسوم است. بین کوه بالا چوب و درَِه آب چکک، گردنه ای هموار وجود دارد، دراین گردنه، نشانه های از وجود سکونت و خانه به چشم می خورد، در منتها الیه غربی کوه بالا چوب و قسمت شمالی این گردنه ی هموار، یک بریدگی به ارتفاعی از حدود تقریبی ۱۰۰ متر تا ۳۰۰ متر به صورت نیم دایره رو به طرف شمال کشیده شده است؛ چنان که در یادها مانده و زبان به زبان نقل شده است می گویند: خانواده های هزاره، وقتی تحت تعقیب دشمن قرار می‏گیرند از مناطق «گل خار»، «شن ده»، «ارزگان»، « نواحی پالان» …. به این رشته کوه‏ها رو آورده اند اما دشمن، آن‏ها را در درون این کوه ها نیز، تعقیب کرده است.


گروهی از دختران و زنان که احتمالاً همراه آنان کودکانی نیز بوده، درین کوه‏ها در محاصره قرار می‏گیرند؛ می‏گویند این گروه از زنان را فردی به نام «شیرین بیگم» که دختر شجاع و تفنگ چی بوده فرمان می‏داده است، وقتی دشمن به آن‏ها نزدیک می‏شود، در حالی که آنان سر گردنه واقع در ناحیه غربی کوه بالا چوب رسیده بوده، از پشت، چپ و راست در محاصره کامل واقع می‏شوند . می‏گویند آنان، مردن را بر اسیر شدن در دست دشمن ترجیح داده و احتمالاً به دستور بیگم، خود را در ته این بریدگی کوه پرت کرده و یا به صورت طبیعی و تحت فشار حمله، به این دره چند صد متری فرو افتاده اند. بعد از اتمام جنگ، مردمانی که در محل باقی مانده ویا از جاهای دیگر بر گشته اند، رفته جنازه های آن‏ها را که گفته می شود ۴۳ تن بوده از پائین درَّه می آورند و در سر درَّه در پهنای گردنه، دفن می کنند.


نگارنده در مورخ ۹/۱/۱۳۸۱ با کمک آقای تاج محمد باغچاری فرزند حسین، (طی۶ ساعت پیاده رویی رفت و۶ ساعت برگشت) به آن‏جا رفته و عکس و کروکی تهیه کردم؛ روی گردنه، چهار قبر دیده می شود؛ قبرتک نفری در پیش رو (که می گویند قبر شیرین بیگم است)، قبر طولانی به طول ۲۶ قدم درحدود ۳ قدم عرض در وسط و دو قبر خُرد سال در پشت سر به چشم می خورند.(دفتر دردری، استاد مظفری)


به یاد آن رفتگان نیکو سیر


در خوابگاه بودم، مادرم زنگ زد که در خانۀ برادرم دختر شده است، نامش را چه بگذاریم. با بغض گفتم بگذارید شیرین هزاره و نام او را شیرین هزاره گذاشتند. درهمان شب این چند دوبیتی فارسی و هزارگی را سرودم که یادی باشد هرچند کوچک برای شیرین هزاره و هم رزمان قهرمانش. شیر دخترانی که تاریخ در خود کمتر دیده و کمتر به یاد دارند. جا دارد که هزاره‌ها و مردم افغانستان به یاد آن‌ها جاده‌های ارزگان، کابل و هزارستان را با نام نیکوی آن‌ها مزین کنند که آبروی وطن ماست، نه افسانۀ خود ساختۀ ملالی و افسانه‌های باد آوردۀ دولتی.


خبر از ارزگان آورده کوتر


زکـوچ رفتگان آورده کوتر


نمیدانم چیکه خونینه پرشی


غم چل دختران آورده کوتر


*


چهل دختر، چهل کوتر، چهل رنگ


نشسته هر یکی بر شاخه‌ای سنگ


ده دست هر کدام شی نامۀ سرخ


چراغی، پرچمی، شور دل تنگ


*


سبکبالان و سرخیلان اندوه


تفنگدارن سنگ و سوته و چو


پس از جنگ و گریز و آتش و دود


یکه یکه برفتند تا سر کوه


*


پس پشت شی فقط چند خانه مانده


دو تار مومیان شانه مانده


از پشته قندهار تا دشت ششپر


فقط چند توغی ویرانه مانده


*


سر کوتل سیا زاغا نشسته


تمام راه روود ره … بسته


به لاخ کوه چهل گیسو حمایل


مسافران بال و پر شکسته.


*


شیرین سر خیل آن بالا نشسته


چنین می‌خواند با ساز شکسته


دختر ازرگی ده چنگ اوغو!؟


الیگو ننگه، ده قورو نوشته.


*


تمام ارزگو ره غم گرفته


خانه خانه شی ره ماتم گرفته


زمین داور و شش برج و دو دی


همه ره آتش گرفته، دم گرفته


*


ده پای کوه تمام‌شی لاشه خوره


پاکستانی، هندی، …کوره


تمام راه روود کوه ره بستن


راه دره دهان باز گوره


*


پری از شاخ دولانه صدا کرد


شیرین با دختران یکجا دعا کرد


منیژه، تاج گل، زیبا، فریبا


ز صدق دل همه رو سون خدا کرد


*


لشکر … نزدیک تر شد


کبوترها از این حرکت خبر شد


شیرین: زیبا، فریبا را بغل کرد


سفر کوتاه تر کوتاه تر شد


*


کبوترها همه پرواز کردند


سفر سوی سفر آغاز کردند


عقابان بلند پرواز ازره


پر خونین شان را باز کردند


*


تمام دره در فریاد گم شد


کبوترها به دردآباد گم شد


جوانی و غریبی و غم یار


همه در خاطر ناشاد گم شد


سر خاک شیرین لالک برون شد


به یاد و نیکو یادکرد آن بلند پروازان هزاره در شب تلخ سالگرد شهادت شهید بیگم هزاره و یاران شجاعش این چند دوبیتی را بر دوبیتی های قبلی افزودم که ادای دینی باشد به آن نیکو سیران و تشفی برای دل خونین مردمم:


شبیه کوه‏های ارزگان بود


میان کوه مشتی استخوان بود


درون بوته‏ها پیراهنی سرخ


نشان از چل تن چل دختران بود


*


تمام کوه از خون لاله‏ گون شد


سر خاک شیرین لالک برون شد


چهل لالک کنار خاک رویید


همه گل‏ها ز خجلت واژگون شد


*


شبانگاه دختران چون موج بیتاب


کنار قبر شیرین زیر مهتاب


یکی فریاد زد از خواب برخیز


رفیقان آمده با جامی پر آب


*


تمام راه را امشب دویدیم


بلاخره کنار تو رسیدیم


سر از خواب گران بردار شیرین


بدون تو چه‏ ها دیدیم، کشیدیم.


(نیمه شب سه شنبه، فروردین ماه- حمل: ۱۹۹۱استادسرای موسسه تحصیلات عالی ابن سینا- کابل).

                                                  غرجستان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:39  توسط اسپیلو ناصری  | 

مزاری؛ پیامبرعصرظلمت

مزاری؛ پیامبرعصرظلمت 



عیسی مسیح


به اسد،"رفیق روزهای ظلمت و تاریکی"


سخن گفتن از انسان‌های بزرگ هم‌زمان سهل و ممتنع است. دشواراست، ممتنع است، زیرا چنین انسان‌هایی بزرگ‌تر و بی‌کرانه‌تر از آن است که یک فرد بتواند ابعاد مختلف حیات اجتماعی آن‌ها را ورق زند، وآسان است، زیرا در هربعدی از ابعاد حیات اجتماعی آن‌ها فرصت تامل و ظرفیت و مجال سخن گفتن وجود دارد. بی‌تردید، مزاری یکی از این انسان‌های بزرگ است؛ «متنی» که از یک‌سو کلام در او به بی‌کلامی می‌رسد و از سوی دیگر در تاریخِ ما مرجعِ بی‌نهایت کلام و گفتار بوده است. مزاری، در واقع «ایده»است؛ ایده‌ای که از متن برخواسته از «متن واقعیت» و در عین حال سازنده‌ی «واقعیت جدید» وحامل پرسش‌هایی که در تاریخ ما سابقه ندارد. برخی از پرسش‌هایی کلیدی که راجع به شهید مزاری وجود دارد آن است که رسالت تاریخی شهید مزاری به عنوان یک رهبر سیاسی چه بود؟ او به عنوان یک رهبرسیاسی بحران افغانستان چه می‌دانست وچه راه حلی را برای عبور از این بحران را چه می‌دانست و چه شیوه‌هایی را در پیش گرفت؟


بدیهی است که بعد عینی و انضمامی شخصيت رهبر در پرسش‌ها وپاسخ‌هایی است که طرح کرده است و در نقش‌ها و يادگارهاي تاريخي که یک رهبر درتاريخ به میراث می‌گذارد. با اندک تامل در اندیشه‌ها وعمل‌کردهای شهید مزاری می‌توان گفت که ازنظرشهید مزاری ریشه‌های اصلی بحران در افغانستان را «فقدان نگاه اخلاقی و غیر عادلانه به سیاست» می‌دانست. از نظر او سیاست در افغانستان از هیچ گونه هنجار انسانی وقانونی برخور دار نبوده است وهرنظام وحکومتی که در این سرزمین سایه افکنده است چیزی جزء درماندگی برای انسان افغانستانی به میراث نگذاشته است. اگر ریشه‌های اصلی بحران در افغانستان فقدان نگاه اخلاقی به سیاست بدانیم، طبیعی است که راه حلی که شهید مزاری برای عبور از این بحران ارائه کرده است «طرح نگاه اخلاقی به سیاست» است؛ زیرا از نظر او هرگونه "سیاستِ غیرانسانی"، ارمغانی جزء ددمنشی و پلشتی برای مردم افغانستان نداشته است. به هرحال در این نوشتار به صورت فشرده به چند محور کلیدی اشاره می‌کنیم که می‌تواند اساس وپایه اخلاق سیاسی قرار گیرد.


1 احیاء کرامت و شخصیت انسانی:


 کرامت انسانی در کانون تمامی مکاتب اخلاقی قرار دارد و از جمله.دین اسلام بر کرامت انسانی تاکید نموده و «کشتن یک فرد را مساوی باکشتن کل انسان‌های روی زمین می‌داند» و هم‌چنین از «تحقیر وتوهین افراد» به‌شدت منع نموده است. اما برخلاف چنین آموزه‌های دینی، تاریخ افغانستان، تاریخ قتل عام‌ها، کله‌منارها، تحقیرها وتوهین‌ها است.تاریخ افغانستان، تاریخ فراموشی شخصت انسانی انسان است.تاریخ «در ماندگی انسان از خویشتن خویش» وتاریخ به سرقت رفتن کرامت انسانی. حاکمان مستبد وخودکامه هرکدام به سهم خود بر گرده این مردم سوار شده و تا توان داشته ظلم وجنایت نموده و «شخصیت وکرامت انسانی» مردم افغانستان را لگدمال کرده‌اند.


دراین میان البته وضعیت «هزاره‌ها» نسبت به دیگر گروه‌های قومی ومذهبی فرق می‌کرد. هزاره‌ها به جرم داشتن «هویت قومی ومذهبی» خاص از تمامی حقوق شهروندی خود در این کشور محروم و درمعرض شدیدترین آسیب‌های اجتماعی قرار داشته‌اند. قدرت سیاسی در این سرزمین با ترویج نوع خاصی از فرهنگ وجامعه پذیری سیاسی؛ جامعه را به سمت وسوی هدایت می کرد که «نفرت اجتماعی» از این گروه قومی ومذهبی جزء از فرهنگ سیاسی این سرزمین محسوب می‌شد. این امرموجب به تحلیل‌رفتن شخصیت انسانی این مردم شده بود؛ تا جائکه تاریخ این سرزمین منزلت اجتماعی این مردم را به صفت«خربارکش» تعریف می کرد. قتل عام، بردگی،تجاوز، غارت، رانده‌شدن از سرزمین اجدادی، کوچ‌دادن‌های اجباری وسرانجام نابودشدن بیش از 62 درصد این مردم کمترین هزینه ای بود که این گروه در تاریخ افغانستان از خود به یاد گار گذاشته است. از نقطه‌نظر روان‌شناختی، هنگامی که یک گروه قومی ومذهبی در یک جامعه به ننگ اجتماعی وتاریخی تبدیل شود، شخصیت انسانی او در معرض آسیب‌های اجتماعی قرار گرفته وجامعه به سمت سویی فروپاشی وگسست حرکت خواهد کرد. درست درچنین وضعیتی بود که شهید مزاری به عنوان یک منجی ظهور یافت واز کرامت وشخصیت انسانی این مردم سخن گفت که قدرت سیاسی از مردم گرفته بود. مزاری، به عنوان عدالت‌خواه رادیکال و پیش‌وای مقاومت غرب کابل، به این مردم «شخصیت داد». به نظر می‌رسد که به همین خاطر برخی از پژوهشگران، از دوران مقاومت غرب کابل به عنوان «دوران حضور هزاره ها درتاریخ » یاد می‌کند. نکته‌ی قابل توجه آن است که ایده‌های که شهید مزاری مطرح کرد« ایده» های کلان «انسانی» است که در حصارهیچ ایدئولوژی خاصی محدود نمی‌شود،خطاب او پیامبر گونه است که همه بشریت را در بر می گیرد. «هزاره ها» فقط ترجمان درد اوست وگرنه ایده شهید مزاری اختصاص به هزاره‌ها ندارد، رهایی و وارستگی انسان از قید وبندهایی است که به اشکال مختلف انسانیت در بند کشیده است. تمام سخنرانی‌ها ومصاحبه‌های که از او به یاد گار مانده‌اند تداعی‌گرِ «متن» مقدس است که همه نجات خود را در این آموزها مشاهده می کنند. این «متون» که باصراحت وصداقت بیان شده است، از همه مردم باکرامت یاد می‌کند. به یقین می توان گفت که در طول تاریخ افغانستان منطقی‌ترین، دقیق‌ترین و انسانی‌ترین متن به‌جامانده از یک رهبر، متونی هستند که از شهید مزاری به یادگار مانده‌اند. متن که در کشور آشوب زده افغانستان می‌توان آن را به مثابه‌ی « مانفیست» صلح، عدالت و برابری قلمداد کرد.


2 تابو شکنی استبداد وانحصار


استبداد و خودکامه‌گي، از ویژگی‌های نظام سیاسی است که در آن حاکم و رهبرسياسي هيچ گونه تعهد و مسئوليتي را در قبال ملت ندارد و روابط مردم و حکومت متکي به هيچ گونه هنجار اخلاقی نيست. قانون، گفتار و کردار و پندار شخص حاکم است.آزادي هاي اجتماعي یا وجود ندارد و اگرهم وجود دارد بصورت يک امتياز تلقي مي گردد و هرآن مي توان آن را ملغي کرد و نه يک حق مستمرفطري انسان اجتماعي[1].درچنين شرايطي دولت و ملت حساب‌ شان از همدیگر جداست و به جاي حمايت و تقويت همديگر در مقابل همديگر قرارمي گيرند. از آن‌جا که استبداد بیش از همه یک امر فرهنگی است، امکان دارد شکل وشمایل آن از فرهنگی تا فرهنگ دیگر تفاوت پیدا کند، اما فقدان توزیع قدر ت را می‌توان مخرج مشترک همه نظام‌های استبدادی دانست. براین اساس می‌توان گفت که استبداد افغانستانی «ویژگی‌های » خود را دارد. فرهنگ افغانستان مستبدپرور است و حاکمان مستبد افغانستان مولود نظام فرهنگی است که جزء مستبد، فرد دیگری در آن زاده نمی‌شود. مستبد، یک پدیده زود گذر است اما نظام استبدادی پدیدار پایداری است که در آن با رفتن هرمستبدی، کرسی استبداد در زودترین فرصت باحضور مستبد دیگر پر می‌شود. این پدیده شوم ( استبداد) از بدو تولد این سرزمین با این سرزمین همزاد بوده است. نکته قابل توجه این است که حاکمان مستبد جزء یک دو مورد استثنا دیگر همیشه از جامعه پشتون برخاسته اند. طولانی بودن حاکمیت حاکمان پشتون در افغانستان سبب شده است که رابطه قدرت سیاسی پشتون محوری به صورت یک هنجار طبیعی در آید وهرگونه وضعیتی غیر از آن، نا بهنجار تلقی گردد. استبداد وتمامیت‌خواهی به اندازه در روح و روان انسان افغانستانی نفوذ کرده که رابطه ( حکومت - مردم ) همیشه درحالت گرگ ومیش بوده است. بهترین حالت برای مردم زمانی بوده است که مردم از سوی حکومت قتل عام نشود و از « کشته » شان « پشته » ساخته نشود. در چنین وضعیتی بود که شهید مزاری با رهبری «جبهه مقاومت» در برابر جریان« استبداد » از « حق مردم» سخن گفت، مردمی که در طول تاریخ قربانی اصلی استبداد بودند. شهید مزاری با رهبری «جریان مقاومت» مبدع ومبتکر ادبیات سیاسی جدید شد. در این دوره است که مفاهیم نظیر مردم، قانون، مشارکت سیاسی، انتخابات، حق تعین سرنوشت، عدالت اجتماعی، حقوق اساسی، حقوق شهروندی، برابری، مساوات، نفی تبعیض وغیره وارد ادبیات سیاسی شد. اگر ادبیات سیاسی قبل وبعد از «جریان مقاومت » را باهم مقایسه کنیم تفاوت چشم گیری به چشم می خورد.از این رومی توان گفت که « شهید مزاری » یک رخداد است؛ رخدادی که اگر پیامش به درستی درک شود مسیر تاریخ را تغیر داده است. امروز اگر ازیک حکومت نیمه‌مشروع و قانونی برخور داریم و براساس قانون اساسی این حکومت همه شهروندان افغانستان می‌توانند رای بدهند( هرچند که تا رسیدن فرسنگ‌ها فاصله وجود دارد) در کلیت خود مرهون زحمات وتلاش‌های شهید مزاری است. در واقع مزاری با نقد قدرت سیاسی حاکم که استبدادی وانحصاری بود از حق مردم وحقوق اساسی مردم سخن گفت واگر پیامش بخوبی درک شود یک چرخش تاریخی خواهد بود.


عدالت اجتماعی :


تئوری عدالت اجتماعی به مثابه‌ی سرمشق مزاری کلید حل تمام بحرانها وبی ثباتی‌های تاریخی در کشور محسوب می‌شود. عدالت در ضمن اینکه یک مفهوم کاملا اخلاقی است، از چند جهت می‌تواند در ثبات سیاسی وصلح افغانستان نقش ایفا کند. نخست اینکه عدالت اجتماعی با مسئله رضایت وعدم ورضایت در ارتباط است هرچه عدالت اجتماعی فراگیرتر شود به همان میزان سطح رضایتمندی افراد جامعه گسترش یافته و در نتیجه جامعه به سمت ثبات وآرامش سوق پیدا خواهد کرد. دوم اینکه عدالت اجتما عی بمثابه یک اصل اخلاقی جزءاز اصول نخستین است. سوم اینکه عدالت اجتماعی به مثابه‌ی نقطه تعادل کشمکش‌ها را به سمت سوی تعادل سوق دهد. وبرعکس فقدان عدالت اجتماعی علرغم اینکه از لحاظ اخلاقی غیر قابل توجیه است؛ همواره به عنوان یک کانون بحران وبی ثباتی تلقی می‌شود.از همین رهگذر است شهید مزاری به عنوان تئوریسین «عدالت اجتماعی» در افغانستان ریشه‌های بحران وبی‌ثباتی وعقب‌ماندگی وخشونت را در فقدان عدالت اجتماعی دانست وبرای رهایی از این وضعیت «تئوری عدالت اجتماعی » را مطرح کردند. برهمین اساس محور مبارزات شهید مزاری ومقاومت شکوهمند غرب کابل را « عدالت اجتماعی» تشکیل می داد، ایده ای اخلاقی وانسانی که تنها فریادی های مزاری حامل آن بود وکلید حل معضلات افغانستان.


خوش‌بختانه امروزه افراد بسیاری به عدالت‌خواهی وعدالت باوری مزاری اعتراف می‌کند که دیروز با او دریک جبهه نبودند. ضیاء مسعود برادر احمد شاه مسعود در زمان تصدی پست معاونت ریاست جمهوری افغانستان در مورد شهید مزاری می گوید:« شهیدمزاری از نابرابری‌ها وبی عدالتی‌ها تاریخی رنج می‌برد وبحران افغانستان را در همین بی عدالتی ها می‌دانست ولذا برای استقرار یک جامعه ای مبتنی بر عدالت وبرابری وبرای استقلال وامنیت افغانستان مبارزه کرد[2]» محمد یونس قانونی در دوران تصدی ریاست پارلمان افغانستان در مورد شهید مزاری می گوید: «در باور شهید مزاری عدالت اجتماعی گمشده ای مردم افغانستان بود. او معتقد بود که استبداد وبی‌عدالتی عامل اصلی بحران در افغانستان است ولذا باورش براین بود که تا ساختار قدرت در کشور براساس اراده ای مردم بوجود نیاید امنیت نیز در این سرزمین روئایی دست نیافتنی است. مزاری برای رهایی ازاین بحران راه حل ارائه کرد وگفت که مشکل افغانستان وقتی حل می شود که احزاب وجریانها بجای حذف همدیگر، همدیگر ار بپذیرند. مزاری مشکل افغانستان را 14 سال قبل پیش بینی کرده بود. او می گفت که برای یک انتخاب آزاد در قدم اول ما نیازمند سرشماری هستیم وتا زمانی که آمار دقیقی از جمعیت افغانستان در اختیار نداشته باشیم نمی توانیم به انتخاب سالم امیدوارباشیم. مزاری نه تنها یک مبارز بلکه یک دانشمند بزرگ وصاحب تفکر بود که درعرصه های مختلف در برابر متجاوزین ایستادگی کرد وبه تمام مبارزین درس جهاد در راه حق وعدالت آموخت[3]» پافشاری شهید مزاری بر « عدالت اجتماعی » باعث شد این واژه مقدس به عنوان یک یاد گار انسانی از شهید مزاری برای تاریخ افغانستان باقی بماند.


4 اخلاق در سیاست:


در افغانستان معاصر سیاست، نردبان‌ساختن از دیگران است و به میزانی که افراد در سیاست فرو می روند، از اخلاق فاصله می گیرند. در این میان اما شهید مزاری یک استثناست. یکی از مهم‌ترین تفاوت او باسایر رهبران سیاسی در افغانستان همین نکته بوده است که او اساس قدرت وسیاست را اخلاق معرفی می کرد وهمواره از سیاست که مبتنی بر اخلاق باشد دفاع می کرد. او به خوبی درک کرده بوده که فقدان رفتار و روابط انساني در جامعه معضل اصلی در کشور است. «و لذا با الهام از آموزه هاي توحيدي اسلام، پيام برادري، برابري و كرامت انساني را سر مي داد و حل مشكل را در گرو احياء انسانيت، احترام به انسان و اعتقاد به برابري انسان مي ديد. پيام او پيام انسانيت واخلاق درسیاست است[4]. »شهید مزاری می گوید :«در افغانستان دشمنی ملیت ها فاجعه است. نجات افغانستان در برادری میان ملیت هاست. حقوق ملیتها یعنی برادری ملیتها [5]» این گفته ها وگفتارها است که شهید مزاری را جاودانه ساخته است وتا قیام قیامت، تافرجام تاریخ و تازمانی که روح انسانی در درون انسان هست، مزاری نیز وجود دارد. چون مزاری دیگر فرد نیست. مزاری درکلیت خود یک ایده و اندیشه است. ویژگی اصلی ایده جاودانگی آن است. شهید مزاری این جاویدانگی را با خون خود در راستای تحقق اهداف انسانی جشن گرفت. مرگ شیک برای جاودانگی یک رهبر خود هدیه الهی است که خداوند فقط به بندگان مخلص خود هدیه می‌کند و به حق شهید مزاری یکی از بندگان مخلصی بود که عهدش رابا خدا وخلق خدا با اهدای خون سرخش به فرجام رساند و با نور عدالت عصر ظلمت و تیره‌گی را روشن ساخت.  


[1]محمد علی همایون کاتوزیان، دموکراسی، دیکتاتوری ومسئولیت ملت،، اطلاعات سياسي اقتصادي، سال هفتم،شماره 67 و68 1372 صص


 متن سخنرانی احمد ضیاء مسعود بمناسبت چهاردهمین سالگرد شهید مزاری در کابل 1387 [2]


 محمد یوس قانونی، سخنرانی بمناسب چهاردهمین سالگرد شهید مزاری در کابل 1387 [3]


. علی امیری، زنده تر از تو کسی نیست. ویژه نامه شهید مزاری، قم، مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان.[4]


 شهید مزاری، احیاء هویت، قم، مرکز فرهنگی نویسندگان افغاسنتان، 1374، ص 86 [5]

                                                        جمهوری سکوت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 2:37  توسط اسپیلو ناصری  | 

هزاره‌ها و رنجی به‌بزرگیِ بوداهای شان

هزاره‌ها و رنجی به‌بزرگیِ بوداهای شان 

نویسنده: اوبنه فلورانس، روزنامه «لیبراسیون»

برگردان: حسن کریمی

هزاره‌های بامیان شاهدانِ فاجعه‌یِ فرهنگی انفجار مجسمه‌های بودا توسط طالبان هستند. حکایتِ این فاجعه‌ی فرهنگی بر قلبِ صخره‌ی زرد‌رنگی حک شده است که فراز آن پوشیده از برف است. در دو سوی این صخره، دو خالی‌گاه عظیمی چونان مقبره‌های بزرگ بودا، چشم می‌خورند؛ بودایی که بیش‌تر از 1500 سال مجسمه‌هایش در دل این کوه به پا ایستاده بودند و سر انجام در یازدهم ماه مارچ 2001 توسط  طالبان از پای در آمدند. اکنون از آن مجسمه‌های دیوپیکر، انفجار مجسمه های بودا، خشم جهانی را به همراه  داشت، جز گرد وغباری بر جای نیست.

گویا چیزی در میان این دو خالیگاه، لبه‌ی، در یک منظره‌ی اثیری، صخره می‌جنبد. حرکات‌اش به‌سختی دیده می‌شود. سنگ‌هایی حرکت می‌کنند، آن‌قدر خفیف و نامرئی که انگار حرکتی در کار نیست. نه، آن‌ها سنگ نیستند، انسان‌‌ها هستند، انسان‌های یگانه‌شده با این سنگ‌ها. این‌جا شهرسنگستان است: در جوارِ این صخره، در مغاره‌ها، در حجره‌های باستانیِ راهبان قرن چهارم، ده‌ها خانواده پناه برده‌اند. زخمی‌ها، در راه‌ماندگان و گمشدگانی ب‌ درون مغاره‌ها سکنی گزیده‌اند.

در کناره‌ی صخره، مردانی بی‌حرکت و با زانوهای در بغل گرفته نشسته‌اند، درست همانند پرندگانی که روی شاخه‌ی درخت در کنار هم می‌نشینند. یکی از این مردان زمین‌های زیادی دارد، تقریباً یک هکتار. دیگری، صاحب چهار عدد گاو است. مرد ریشو و بدون کفشی، صاحب دو اتاق است که در درون هر کدامش یک بخاری قرار دارد. رد پای حسرت و اندوه درسیمایِ آن‌ها نمایان است. یکی از آن‌ها می‌گوید: «زمانی‌که دره را بدون بودا دیدم، مثل این بود که بینی ما را بریده باشند. آن‌ها ما را بدشکل و بی‌قواره کردند.» دیگر کسانی که در کنارش نشسته‌اند، سخنِ او را تایید می‌کنند. هیچ کس در بامیان، مرکز هزاره‌جات که در دل افغانستان است، به این عقیده نیست که ملا عمر به دلایل مذهبی مانند «شاید روزی مردم بودا را بپرستند»، مجسمه ها را ویران کردند. اهالی بامیان می گویند: «آنها خواستند تاریخ ما را، هویت ما را نابود کنند. تخریبِ بود قتلِ عامِ فرهنگی است.»

سال‌ها بردگی:

در سال 1998 زمانی‌که  دوسال از عمر رژیم  طالبان در کابل می‌گذشت، سپاه طالبان برای نخستین‌بار در خط مقدم با شجاعت سربازان گرسنه‌ی هزاره در قله‌های بلند کوه بابا شکست خوردند. یک معلم زن روایت می‌کند:«زمانی‌که لشکر طالبان را دیدم که از کوه به سوی بامیان پایین می‌آمدند، فرار کردم تا  خود را از مرگ حتمی نجات دهم، لباس شوهرم را پوشیدم. آن‌ها ما را با اسب تعقیب می‌کردند، کسانی را که دست‌گیر می‌کردند از آن‌ها می‌پرسیدند که تاجیک هستند یا هزاره؟ هزاره‌ها را که چشم‌های تنگ و بادامی دارند، طالبان پس از گرفتاری، با خنجر می‌کشتند.»

چهره‌ی هزاره‌ها، عینی‌ترین نشان هویتِ آن‌هاست. آن‌ها به خاطر داشتنِ چهره مغولی و به دلیل داشتن مذهب تشیع، با دیگر مردمِ افغانستان کاملاً متفاوت هستند. هزاره‌ها یک قرن پیش به حیث برده فروخته می‌شدند، فرزندان شان برای سال‌ها از مکتب رفتن منع بودند و خودشان اجازه کارکردن در ادارات دولتی را نداشتند. آن‌ها قربانی اخراج‌های دسته‌جمعی و قتل‌عام‌های تاریخی اند. معلم دوباره می‌گوید:«مدت دوماه نزدیک یک کوه به شکل پنهانی زنده گی کردیم. کودکان و پیرمردان  در آن‌جا از شدتِ سرما مردند. ازبالا، ما طالبان را می دیدم که روی سر بودا آمده بودند و بیرق مارا از جا کندند و بیرق خودشان را به اهتزاز در آوردند.» زمانی‌که طالبان فرستاده‌ی شان را روان کردند و به آنها قول دادند که زندگی شان در امان است، هزاره‌ها از کوه به سوی شهرها و قریه‌های شان پایین آمدند.

ویژگی های مشابه

برای خدمت کردن به سران طالبان، برخی از رهبران منطقه با آنان مذاکره کردند تا گندم، چوب، گوشت و سرباز برای سپاه ملا عمر فراهم کنند. سربازها باید به خط مقدم طالبان می‌رفتند. احمد که یک دهقان است می گوید: «بخاطری که اعضای خانواده‌ام به دست طالبان نیفتد، خودم به سربازان طالبان پیوستم». دو ماه بعد از سقوط طالبان، او پسرش را که در خانه  پسر کاکایش در کابل بود دوباره به بامیان فراخواند.

درآن زمان، کسی جرئت نداشت که در سرک‌های بامیان، به یک طالب نگاه کند. داکتر علی خان می‌گوید: «آن‌ها ما را توهین می کردند. می گفتند: در این کشور شما چه کار می کنید؟ این کشور از شما نیست، باید همه شما را  کشت.» او می‌افزاید: «ما می دانیم روی این کوه، این دو مجسمه‌ی بودا هم‌چهر ما هستند. چهره ی شان چهره ما بودند. این دلیلی است که نشان می دهد تاریخ ما نسبت به دیگران قدیمی تر است و ما باشندگان اصلی این سرزمین هستیم.» او به ما توضیح می‌دهد که چگونه در آغاز قرن قبلی، امیر عبدالرحمن بعضی از نقاشی‌های دیواری را که داخل مغاره های بودا ساخته شده بودند، نابود کرد. «آن نقاشی‌ها از ما نمایندگی می‌کردند. زندگی روزانه ما را به تصویر می کشیدند. هیچ کس در افغانستان تحمل این سند روشن تاریخی هزاره‌ها را نداشتند.»

هزاره‌هایی که به سوی کوه ها رانده شده بودند، صدها سربازشان که توسط کریم خلیلی قوماندان جنگ و رهبر حزب وحدت هدایت می شدند جنگ چریکی راه انداخته و شب هنگام بالای مراکز طالبان حمله می کردند. یکی از سربازان قصه می کند: «تقریبا هیچ چیز نداشتیم، اما رهبران ما می گفتند: شما مجبورید مرگ را قبول کنید تا به حیث انسان شناخته شوید. ما همه موافق بودیم، آن ها می‌خواستند و ما هم می‌خواستیم که با سربلندی در شهر کابل قدم بزنیم.» در مدت چهار سال، بامیان پنج باردست به دست شد. اما سربازان هزاره فقط برای چند روز یا حتا چند ساعت می‌توانستند شهر را در اختیار داشته باشند.

قریه‌های زرد یا سرخ

نزدیک میدان هوایی کوچکی که در ارتفاعات بلند بامیان قرار دارد، دشت بزرگی دیده می‌شود که در میان کوه‌ها محصور شده است؛ کوه‌هایی که توسط برف‌های بی‌اندازه پوشانده شده و فقط راه باریکی به اندازه‌‌ی رفت و آمد یک انسان و یک مرکب در آن وجود دارد تا رفت و آمد در دامنه ی آن امکان پیدا کند. در آخر سراشیبی، تپه‌های کوچکی هستند که قریه‌ها بر فراز آن‌ها قرار دارند. زمانی‌که کوه سرخ رنگ است، خانه‌ها سرخ رنگ هستند. زمانی‌که زرد گونه است، خانه‌ها زرد گونه هستند. آن‌ها بسیار شبیه هم هستند و به دشورای می‌توان  دیواهای خانه ها را از صخره‌های کوه تشخیص داد. آنجا، روی تپه‌ها، فقط ابرهای متراکم، سنگ‌های ایستاده وبیرق‌های درباد به چشم می آید. درگورستان بامیان، بچه‌های بازی گوش می‌توانند قصه‌ی هر قبر را بازگو کنند. و هر کدام شان صد ها قصه دارند: «هرباری که طالبان منطقه را تصرف می‌کردند، آن‌ها انتقام شان را از مردم بی‌گناه می‌گرفتند. هر بار بدتر از دفعه ی قبل. مردم مجبور بودند یا بمیرند یا مال و دارایی خود را بفروشند تا غذای آن‌ها را فراهم کنند. سرانجام ما از سربازان خود تقاضا کردیم: شما که تجهیزات و توانایی لازم را ندارید، دیگر به آن‌ها یورش نکنید.»

در قرارگاهی که سربازان هزاره از زمان حمله آمریکایی‌ها به افغانستان در آنجا مستقر هستند، یک سرباز که دروازه‌های کهنه  را برای گرم شدن می‌شکند چنین می‌گوید: «درآن لحظه، دیگر انتخابی نداشتیم و داخل شهر شدیم. هیچ چیز برای خوردن ما وجود نداشت.» در نزدیکی بوداها، یک فامیل ترکمنستانی به قتل رسیدند. جهان‌گردان متهم به جاسوسی شدند. قوماندان محلی طالبان حکم صادر کرد:«بوداها باعث شور و آشوب می شوند، باعث رفت و آمد خارجی‌ها می شوند. کسی حق ندارد که بیاید و بوداها را ستایش کند».

مجسمه های شوم                                                    

در جنوری سال 2000، دوباره طالبان مجبور به عقب نشینی شدند - قبل از اینکه دوباره بامیان را تصرف کنند. یکی از دهقانان دره فولادی چنین به یاد می‌آورد: «زمستان بسیار سخت بود، دو متر برف باریده بود. با خودمان می گفتیم اگر از خانه بیرون شویم زنده نخواهیم ماند. ما بیرق های سفید را برافراشتیم و تقاضای بخشش کردیم.» طالبان هیچ قریه یی را مورد بخشش قرار نداد، ولی یکه‌ولنگ، نزدیک‌ترین شهر به پایگاه نظامیان هزاره را، به شکل سیستماتیک قتل عام کرد. «آنها همه مردان را نزدیک بازار بردند و به صورت دوتایی آنها را یکجا بسته کردند. تیرباران تقریباً دوساعت طول کشید.» به مدت شش روز زنان اجازه نداشتند جسدهایی را که به بیش از دوصد تن می رسیدند جمع آوری کنند. تمام منطقه به مدت هشت ماه به شکل عجیب و مرگ‌باری خالی از سکنه شد.

بامیان تقریبا 70 هزار جمعیت دارد که از آن زمان تا به حال ده‌برابر کمتر شده است. دیگر طالبان در اینجا نیستند، فقط چند خانواده بزرگ هزاره و تاجیک‌های که قبول کرده بودند با طالبان همکاری کنند در شهر زنده گی می‌کنند. محمد قدیر می گوید: «چون طالبان به خدمتکار نیاز داشتند، اجازه دادند که تعداد کمی از مردم درشهر باقی بمانند. ما بردگان آنها بودیم.»

طالبان از زمانی‌که به ولایت بامیان آمده بودند، هرگز دوست نداشتند به نزدیکی مجسمه های بودا بروند. این منطقه مدت طولانی محل نگهداری مهمات جنگ‌جویانِ سرسخت و مقاوم هزاره بودند، به همین سبب طالبان از آن‌جا می‌ترسیدند و فکر می‌کردند که مبادا این مجسمه‌ها یک دام باشند. آنها مجسمه ها را «شوم» می‌دانستند.

سلاح های سنگین و دینامیت

فهیم که در آن زمان یک دهقانی می‌کرده است، می گوید: « یک صبح، به تعداد 50 نفر که بسیار مجهز و آماده بودند کنار مجسمه‌های بودا آمدند. آن‌ها سلاح‌های زیادی را چیدند و بعد از هر گوشه به طرف بودا‌ها فیر کردند.» این کار چندین روز طو ل کشید، آن‌ها تنها توانستند قسمت کوچکی از بودا را تخریب کنند. آنها با کلاشنکوف به چشم های بودا‌ها  فیر کردند. « طالبان نتوانستند که بوداها را خراب کنند. ولی کار تخریب را این بار با اسلحه‌های سنگین از سر گرفتند. این کار یک ماه طول کشید. سرانجام، هر روز یک  کامیون مواد انفجاری همراه خود می‌آوردند. بودا پاهایش را  از دست داد. اما باز هم  در حالت خوبی قرار داشت.»

طالبان هر روز پیکر زخمی بودا را به شکل جدیدی زخم می‌زدند. در ششم مارچ، محمد قدیر برای خرید تخم مرغ به دکان یک تاجر تاجیک به شهر رفته بود که «طالبان اطراف مجسمه‌های بودا را دینامیت جاسازی و با راکت به بدنِ آن فیرمی‌کردند. ما می خواستیم که دکان‌های خود را ببندیم. آن‌ها ما را مجبور کردند که نگاه کنیم و زمانی‌که ما چشم‌های مان را می‌بستیم ما را با سیلی می‌زدند. زمانی‌که بودا فروریخت، تمام وجودم را وحشت فراگرفته بود. چگونه من می‌توانستم دیگر زندگی کنم؟ بودا زندگی ما و سرگذشت و تاریخ ما بود و ما بخشی از پیکر او.» در هزارجات در مدت چهار سال اشغال طالبان، نزدیک به 15 هزار نفر کشته شدند.

اکنون دوازده هزار فامیل به خانه‌های شان بر گشته اند. تمامی دار و ندارِ آن‌ها در جنگ‌ها غارت شده‌اند. آن‌ها فقط غذای یک هفته را با خود دارند که باید با آن پنج ماه زمستان را سپری کنند. دربعضی از روستاها، گروهی از «دکتران بدون مرز» دیده می‌شدند؛ اولین داکترانی که برخی از اهالی قریه با چشم سر می‌دیدند. در یکی از مغاره های بامیان، زن هزاره‌ای به دامنه‌های برفی دره نگاه می‌کند و می‌گوید: «بوداهایِ ما همچون آدم‌ها مردند و ما همچون سنگ‌ها زندگی می‌کنیم.»

                                                             

جمهوری سکوت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 1:20  توسط اسپیلو ناصری  | 

گزيده‌ي نامه شهيد ابوذر غزنوي به سياف


محترم سياف! بي​احترام و بي​سلام با شما سخن مي​گويم. من منشي عبدالمجيد و انجنير احمدشاه كه يكي را از قديم مي‌شناختم و با هم دوست بوديم و آن ديگري را در پروسة صلح، دومين جنگ شما بالاي مردم مظلومِ ما آشنا شديم؛ با آنان از هر در سخني به ميان آمد و از هر مقطع تاريخي داستاني خوانده شد. نگراني‌هاي ناشي از وضع موجود كشور و تصميم خطرناك شما در قبال وطن و اقوام ساكن در اين كشور از نظر من مردود است؛ به همين سبب بر آن شدم تا به عنوان يك مجاهد با شما سخن بگويم. من خودتان را تا هنوز نديده‌ام ولي اسم شما را زياد شنيده​ام، نمي​دانم شما مرا مي​شناسيد و يا اسم مرا هم شنيده ايد يا خير؟ ولي من يك مجاهدم ] نه مثل شما طراحِ جنگ​هاي داخلي [؛ مجاهدي که در طول دوران جهاد شايد از شما و امثال شما كه عمري را در خارج بوديد بيش​تر در بيرون راندن قواي روس نقش داشته​ام.


بي​ترديد اگر يکي از اولين كساني نباشم كه تفنگ عليه كودتاي 7 ثور گرفته‌ام، به يقين از دومين كساني هستم كه دست به عمليات مسلحانه زده از كيان وطن و شخصيت​ ملي و ديني كشور به دفاع برخاسته‌ام و مثل ده​ها و صدها قوماندان، سردار و عيار وطن گمنام و بي​نام زندگي كرده و در راه رسيدن به استقلال وطن جهد و تلاش نموده‌ام. نمي دانم براي تان چقدر قابل فهم است و چه قدر به منطقِ حقيقت پايبند هستيد ولي به هرحال من حتي لحظه‌ي به خارج نرفته​ام و دقيقه​ي هم از مردم خود جدا نشده‌ام، قرار مسموع در اولين روزهاي استيلاي مجاهدين و پيروزي انقلاب، شما وقتي كه از خارج بار سفر بستيد و به پغمان در فضاي خوش آب و هواي آن سامان به تفريح مسكن گزيديد، خواب و خيال را ديديد، در عالم رؤيا هنگامي كه لشكر وهم و خيال بر شما مستولي شد و وجودِ تان از توهم لبريز گرديد، خود را به جاي شاهان، اميران، و بزرگان استبداد و در کل ميراثِ ​سياسي قرون وسطايي تلقي كرده و فردا پيش از آن​که آفتاب در آسمان كابل نورش را بگسترد، رهبراني را که مثل خودتان كه داراي شعور و جهان بيني محدود بود، جمع كرديد و مصوبه كرديد كه «هزاره‌ها رافضي اند»، نجس‌اند و بايد كابل از لوث وجود آنان پاك شود، ازبك‌ها مليشه‌اند، چكمه‌هاي نجس دارند، ‌وطن بايد از وجود اين نجاست‌ها صاف گردد!


اينكه با اين سخنانِ کينه​توزانه‌تان به مليت​هاي بزرگ و غيور كشور كه به يقين سرداران و عياران آن از شما بيش​تر در حصول استقلال و حفظ تماميت ارضي، برگرداندن هويت ملي، ديني نقش اساسي ايفا کرده​اند، جاي شك و شبهه‌اي نيست؛ اينكه شما نسبت به آنان تعابير زيبا و هنرمندانه و خلاقانه مطابق روحيات، جهان بيني و درك مفاهيم مذهبي ارزش وجود‌تان به كار مي‌بريد مربوط به خودتان است و در واقع از تعليم، تربيت و اخلاق پسنديده خانواده، قوم، مكتب، مدرسه، مؤسسه كه به شما سند و اسنادي داده و بالاخره فرهنگ، كلتور و كلچر مليتي‌تان بر مي​گردد كه در آن فضا بار آمده‌ايد. ما به درکِ نادرست و تعصب قومي و مذهبيِ‌تان کاري نداريم و همچون شما فحاش هم نيستيم تا زبان اين تنها نعمتِ الهي را به بدي​ها و زشتي​ها بيالاييم. ما به احترام زبان جواب فحش، دشنام، ناسزا و تعابير زشت را با واژه‌هاي احسن، ادبيات نيكو و به تعبير قرآن «احسن​القول» جواب مي‌گوييم. همين قدر كافي است بدانيد كه مردم ما از نظر تاريخي از پغمان دل خونين دارد؛ با اين حال هر بار كه مردم پغمان در حق مردم ما جفا كردند، مطابق مصالح علياي كشور از آن به بدي ياد نكرديم و زخم ناسوري بر دل نگاشتيم. اگر تابِ شنيدنِ صداي حقيقت را داشته باشيم، تا هنوز زمزمه تاريخ به گوش مي‌رسد كه عبدالرحمن ملعون و جلاد، اجلاسيه سري را در پغمان داير كرد كه در آن صد نفر از خوانين پشتون، تعدادي محدود خوانين تاجك، 7 نفر صاحب منصب انگليسي و چند نفر خان هزاره شركت داشتند. در آن اجلاسيه كه بررسي سركوب ازبك‌ها در شمال، خوانين قطغن در شمال شرق،‌ ايوب خان در قندهار... صورت گرفت، تدابيرِ خون​بار تاريخي اتخاذ شد؛ در آن اجلاسيه بود كه مشاوران انگليسي به عبدالرحمن طرح و برنامه انهدامِ کامل هزاره‌ها را ريخت، خوانين هزاره به رسم احتجاج جلسه را ترك كرد ولي در يك جلسه سري‌تر فيصله صورت گرفت كه قبل از مارش نظامي بايد هزاره‌جات كارهاي ذيل صورت گيرد:


1- ارتش گورلاي انگليسي كه در كشمير مستقر بود به افغانستان آورده شود، زير نظر مقام پادشاهي و مشاوران انگليسي به هزاره​جات رفته و سران هزاره‌جات را كه از روي كروكي و نقشه قبلاً مشخص شده، ترور نمايد كه بعداً اين ارتش گورلاي و چريكي به نام «گرگ كشمير» معروف شد.


2- علماي وابسته به انگليس در همين پغمان مأموريت يافت تا كتاب «وجه‌الدين» را در تكفير مردم، به بهانه جلوگيري از وهابيت بنويسند و بعد از حك و اصلاح مقام پادشاهي و مشاورين انگليسي منتشر نمايد.


3- مواد منفجره از انگلستان آورده شود قبل از مارش نظامي تمام كاريزها، چاها، باغ‌ها و مراكز اقتصادي هزاره‌ها منهدم شود و به آتش بسوزد، تا قحطي، گرسنگي زمينه مقاومت را از آن​ها سلب نمايد.


4- مكروب طاعون از انگلستان آورده شود قبل از مارش نظامي بالاي هزاره‌جات در ميوه‌جات، چشمه سارها و حاصلات اين قوم كاشته شود تا قبل از مارش نظامي نيروي انساني آن​ها خود به خود رو به تحليل رود.


5- مقادير امكانات و مبالغ پول، اختصاص يافت تا از طريق خريدن عناصر مذبذب و بي ايمان، نفاق و دسته بندي در درون اين قوم ايجاد شود.


اين برنامه در پغمان طراحي و سال​هاي 1891 تا 1892 بالاي هزاره‌جات تطبيق شد و بعد از آن چند محور، محور هرات، باميان، غزني، قندهار مارش گرديد.


و باز تاريخ فراموش نمي‌كند كه همين مردم پغمان در عهد خاندان نادري چه ستم‌هاي كه بر مردم ما نكردند. ده‌ها و صدها افسانه بر جاي مانده؛ داستان غم انگيز جبار خان، در همين قلعه‌ي عبدالواحد را كه از مردم پغمان و از تمام هموطنان اعم از پشتون و هزاره تاجيك و ازبك در سينه‌ها ضبط دارد كه چگونه جوري‌هاي مظلوم را فريب داده در قلعه عبدالواحد به قتل مي‌رساند و خواهرش، با خريطه‌ي زهر خود در زيارت خانه‌ها مي‌گشت و مردم را مسموم مي‌كرد.


و باز تاريخ ثبت خواهد كرد كه حضرت شما براي اولين بار كه وارد افغانستان مي‌شويد در سايه لشكر وهم و خيال و خودفريبي، خود را پادشاه، امپراطور، خان خانان تلقي كرده، رهبران به اصطلاح جهادي را در پغمان جمع نموديد و اولين رفورم انقلابي و اصلاحات اجتماعي را در راستاي تكامل، نوسازي و بازسازي كشور يا بگويم اولين ماده از پلان​فرم دولت اسلامي را همانا پاك​سازي هزاره‌ها از كابل در سرلوحه‌ي كار تان قرار داديد، به هر صورت اين دومين جنگ است كه بالاي مردم مظلوم ما از طرف شما تحميل مي‌گردد. جا دارد كه به شما يادآور شويم كه در اين جنگ، بازندة اصلي شما هستيد. دلايلي زير شاهد و گواهي بر اين مطلب است:


1- شايد شما ديگر نشده باشيد، اما تاريخ ديگر شده است. جنبش ملي مليت‌هاي محكوم و مظلوم در كشور به مرحله‌ي پختگي رسيده است.


2- تجارب 14 سال نظامي‌گري مسلح شدن اكثر مردم خواب و خيال شما را نقش بر آب مي‌كند.


3- خودت مي‌داني درد آگاهيِ مردم ما نسبت به ظلم، اجحاف و ستم كه در حق شان شده به خصوص درباره‌ي پغمان، حس مقاومت را چند برابر خواهد کرد؛ به ويژه اگر اين دردها توأم با آگاهي​هاي سياسي، مديريت و رهبري باشد، ميزان مقاومت و توان رزمي مردم ما را بالا مي‌برد و اين شمائيد كه در اين نمايش مي‌بازيد.


4- بايد بنيادي​ترين پندار و توهمِ تان را فرو ريزم و آن اينکه پيشوا، پيش كسوت و زعيم ملي پشتون​ها شما نيستيد؛ فكر مي‌كنم پشتون​ها و حتي شما آقاي حكمتيار را قهرمان ملي پشتون‌ها مي‌شناسيد. اما زعيمِ پشتون، هرکه باشد، به هيچ وجه زعيمِ اقوام ديگر نيست. مي​خواهم خوابِ تان را آشفته​تر کنم که دورانِ اربابي و زورگويي قوم همواره​حاکم، به پايان رسيده است.


5- ميزان فداكاري در اين حوادث نقش اساسي دارد. ‌اين را به يقين بدانيد كه مردم، با تمام كم بضاعتي كه دارند، برخوردار از بالا​ترين توان فداكاري، ايثار و خودگذري، ‌اعم از نظامي و غير نظامي هستند، اما شما هنوز به هدف غارت و سرقت مي جنگيد و مجاهدين‌تان دالر مي‌خواهد و مردم تان كلدار، كار با انگيزه پولي به جايي نمي‌رسد.


6- فكر مي‌كنم مردم افغانستان مردم آزاده است، از خارجي‌ها بدش مي‌آيد، فرق نمي‌كند اين خارجي‌ها روسي باشد، آمريكايي باشد، پاكستاني باشد، عربي باشد، ايراني باشد و... شما شخصاً به حق يا به ناحق به نام عوامل وهابي شناخته شده‌ايد و حتي خود تان ​را مردم وهابي مي‌خواند، بنائاً اين پديده از نظر روحي بالاي مردم اثر مي‌گذارد و به ضرر شما است.


7- موضع‌گيري‌هاي سياسي شما در قبال آزادي، دموكراسي، حقوق مليت‌ها، اقوام، حقوق زن، تلقي از اسلام و اسلاميزه​شدن كشور خود مبين آن است كه حضرت شما و ظرفيتِ فيزيكي مغزتان چگونه است و در آينده اگر قدرت و حكومت به دست شما باشد چه بلايي بر سر اين مردم خواهد آمد؟ قضاوت در اين زمينه در سطح ملي و بين‌المللي منفي است كه به ضرر شما است.


8- پدران ما و شما در ضرب‌المثل محلي خود پند حكيمانه داده است و گفته‌اند كه: «اولوم ناديده موزه نكشيد» يعني زور خود را و توان خود را سنجيده به ميدان بياييد. فكر مي‌كنم با وضعيت كه شما داريد به ميدان آمده‌ايد نشانه‌ي آن است که از عقل سليم برخوردار نيستيد. اگر به اميد اينكه اين جنگ را شيعه و سني بسازيد، افغان و هزاره بسازيد، خواب است و خيال؛ زيرا شيعه و سني با واقعيت‌هاي موجود در كشور تن داده، همان​طوري كه روس‌ها را هماهنگ بيرون كرده، مي‌خواهند هماهنگ زندگي كنند.


با ارايه مواردي فوق و تمام بدي‌هاي كه برادران پغمان در حق هزاره‌‌ها، چه در كابل و چه در ادوار تاريخ انجام داده‌اند هزاره‌ها طرف​دار عناد و دشمني اقوام و قبايل نيست. باز تاريخ فراموش نمي‌كند وقتي كه پغمان مورد هجوم قواي روس قرار گرفت، جايگاه امن و امان پغماني‌ها بهسود و سنگلاخ بود، مردم ما با ناديده گرفتن تمام بدي‌هاي كه در تاريخ بر آن​ها روا داشتيد، مهمان نوازي نموده و برادران نابرادر را برادر خواندند.


حضرت سياف! اگر جامعه را به دو خط حق و باطل و هابيل و قابيل تقسيم کنيم، شما در خط قابيل و معاندِ حق و حقيقت هستيد و در مسيري گام مي​برداريد که جز خون​ريزي پيامدي ديگري نخواهد داشت. شما برداشتِ بسيار غلط از اسلام داريد. اميدوارم در استراتژي خود و در تلقي و برداشت خود از اسلام، دين و آيين تجديد نظر كنيد. سعي‌کنيد از يك طرف خود را از مهلكه نجات دهيد و از طرف ديگر عناد بين پشتون‌ها و هزاره‌ها را تشديد ننماييد. قاطعانه به شما بگويم که شما در موقعيتي نيستيد كه راجع به مطالبات حقوقي هزاره‌ها نظر دهيد و كوچک​تر و حقيرتر ازآن هستيد که هزاره​ها از شما حق و حقوق بخواهد.


اميدوارم خواندنِ اين نامه شرابِ زندگي در هوايِ خوشِ پغمان را در کامِ تان تلخ نکند. حتي اگر کام تان را تلخ کند، چاره‌ي جز پذيرشِ واقعيت‌هاي موجود نداريد.


ابوذر غزنوي 16/8/1372                                           جمهوری سکوت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:43  توسط اسپیلو ناصری  |